آرزوهایت
همچو دانه های تسبیح عابدی است
که یکی پشت دیگری می رسند
و تو می شماری و می شماری
تا برسی به عدد صحیح
آرزوهایت
شبیه به انار های سرخ درخت همسایه است
که هر عابری
خیره می شود به آن
وقتی که می رسند
و حسودی می شوند به سرخی آن
آروزهایت
تنها ترین دوست تو هستند
وقتی که غبار غربت
فرا می گیرد آسمان دلت را ،
امید وارت می کند به آینده
و بازت می دارد از پوچی
آیا آرزوهایت را دوست داری؟
و
عقده های دلت
همچو گلهای زقوم است
با ساقه های سخت و زبر
که می شویی
گاه گاهی با باران های اشکت
عقده هایت
همچو چراغ سرخیست
که در اوج جنون
ترا به ایست وا می دارد
آیا عقده های دلت را دوست داری؟
لوهافر فرانسه
بهار 2008
+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2008/3/26 و ساعت
|