با هم جوابیه معلم عزیز رویش را مرور می کنیم. گرفته شده از سایت لیسه عالی معرفت.
آدم
قبل از هبوط، آدمي نيست كه او را خليفهي خدا خوانده باشند. آدم بعد از
هبوط و بعد از كار و تلاش در زمين است كه گام به گام اين صفت را در خود
فعليت ميبخشد. شهادت
بابهمزاري براي من درست يك هبوط بود. تا او بود حس مبهم و تعريفناشدهاي
همچون يك توهم براي ما اميد و ايمان ميداد كه گويا همهچيز ما در سايهي
او نظام مييابد و تا او باشد دردي نداريم كه به درمان آن نرسيم. اين حس،
شايد تنها مال من نبود، مال همهي آناني بود كه در كنار «او» زندگي را
معنا كرده بودند و از نگاه او به خود و حق و استواري خود ايمان يافته
بودند. اما وقتي او رفت، به يكبارگي متوجه شديم كه چقدر ضعيف و بيپايه و
بيمتكا بوده ايم. گناه از او نبود، از ما بود. گناه از واقعيتهاي
پيرامون ما نيز نبود، از درك و برداشت ما بود. ما بوديم كه در ضعف و
بينوايي تاريخي خود، اتكا بر فرد را – ولو به استواري و توانمندي و ايمان
بابه مزاري – به جاي اتكا بر نهادهايي كه بتواند براي ماندن و استواري ما
ضمانت خلق كند، چسبيده بوديم. درك ما ناقص بود و اگر ميتوانستيم به نقص
اين درك خود پي ببريم، شايد او را هم به آن سادگي و آساني از دست
نميداديم. يا بهتر بگويم، شايد بيش از حد بر او بار نميانداختيم و فكر
نميكرديم كه او متصدي همهچيز و همه كار ماست و همه چيز ما در او جواب
مييابد و همه درد ما در او التيام ميگيرد. بقیه در ادامه ی مطللب
ادامه مطلب را اين جا بخوانيد.
