تبليغاتX
اُوگــَــــــل


اگر هزارسال دیگر

 بالفرض

 بیفزاییم برعمر خدا

 بازهم!


بازهم بنده ی حقیری خواهی بود،

 گدایی در مسجد!

+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/8/13 و ساعت |
"نفرین شده گان"


داد بزن
فریاد تو انگار از قعر دوزخی بلند است که در آن برای خود بهشتی ساخته ای. سالیان سال است که این جا جهنم است که در آن جنگل ثروت و سرمایه هی قد می کشند و تنومند می شوند و تو می سوزی و می سوزی. اینجا جنگلزار جهنم است که درختان قد و نیم قد آن هردم جوان می شوند.

داد بزن
درختان اینجا هرگز نمی سوزند
چوبهایش؛
درختان پیر و کلفت!

داد بزن که درختان اینجا فقط سایه های شان است که بر بستر خفته ی تو سایه سایه می شوند!
داد بزن از ماشین ها! از ماشین های که ریشه های شان تا عمق وجودت رخنه کرده اند وهی می کشند تمام شیره ی هستی ات را!

داد بزن
تو مرده ی زنده جان هستی
که اختراع شده ای از بطن جامعه ی کثیف!

داد بزن !
هیچکسی قدرت و ثروت تو را ندارد
حتی فرعون مصر!
هیچ کسی زور تورا ندارد
حتی خدا !

متاسفم !
تو آدمی کثیفی هستی !!!
که روح شیطان
در زره زره وجود تو رخنه کرده است
داد بزن

داد بزن ژولیده
بوی بدی از دهانت بلند است
این بوی مخصوص بهشت توست که تا 100 متری بف می دهد!

داد بزن
آیا تو ننگی نیستی بر دامن سایه ها؟!
سایه های بی احساسی که ترکت کرده اند؟!

آخ!
ناله های تو مثل دودیست که از عمق دلت بیرون می شوند
و تمام تذکره ات را تکرار می کنند
هی تکرار
وتکرار
اِی سرباز!!!
فریاد بزن!
فریاد بزن، زیرا فریاد تو فریاد جنگ است؛
از جنگل های" ترین کومالی *" تا دشت های" بکوه*"
از ویتنام
تا گواتیمالا.

و تو یکی!!!
تو هم داد بزن!
داستان تو نیز قصه ی جنگ است
داستان دریدن آدمها؛
تو ببر پیر هستی که از جنگل های " جفنا*" بیرونت کرده اند

و تو یکی!!
توداد نزن
تو سرباز بدجنسی هستی
که به دختر باکره ای
در بوسنی تجاوز کرده ای !!!
تو شبیه سگ ولگردی هستی
نه
تو بدجنس تر از هر جنبده ی هستی!!!

متاسفم!
هرچی داد می زنی داد بزن
شب نزدیک است و تو داد بزن
داد بزن
شب است؛
داد بزن
نصف شب است؛
داد بزن
گل صبح است؛


آها !
و تو!!!
و تو همشهری "بودلر"
هم داد بزن
زیرا"گلهای بدی" همچو گلهای پیچگ
دور مغزترا بافته است
داد بزن ملعون!

ادامه دارد.........

یادداشت: ترین کومالی و جفنا نام دو منطقه ی مهم و استراتیژیک ببرهای تامیل بود که به تصرف ارتش سریکلانکا در امدند.

+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/8/8 و ساعت |
حسرت

در غروب تلخ این ساحل
که تکیه زده ام
پشت به خورشید خدا
ومی نگرم به
به چوبه های حسرت عمرم؛
هیچ پرنده ای
نه می پرد
از آسمان غروب تنهایی ام
و هیچ آدمیزادی
تنهایی ام را احساس نمی کند.

دنیایی را چی کنم
که قلب سنگی دارند
انسانهایش
و هی می کوبند قلب های شانرا
به قلب کوچک بلورین من.

آکنده ام از درد هجرت
و ناله ی دارم پر درد تر از آن
کلامی برای گفتن نیست
زبانم را باد برده است
آنسوها
دورتر
همنفسی
همشهریی
ناله هایم را فریاد می کشد.

به خسته خسته آدمان این دیار قسم
که
از دلم همچو کوره های داغ آهنگر
آتشی زبانه می کشد
که می سوزاند قلب و جگرم را.
ها !
باران شروع به باریدن کرده است
و لطافت شرشر آنرا احساس می کنم
من از رعد و برق باران می ترسم
تو چی؟
شنیده ام که تو از جنس باران می ترسی
شاید ترست واهمه ی باشد
از طوفان بعد از
باران.

فردا روز آفتابی خواهد بود
ولی
شنیده ام که از تابش خورشید می ترسی
شاید ترست واهمه ی باشد از تاریکی شب
که بعد هر روز آفتابیست.


اگر روزی سری زدی ازمن
سایه بانی خواهم ساخت
از جنس عاطفه
که سدی باشد در برابر
باران و تابش خورشید
و تکره ای از قلبم را
پیوند خواهم زد با قلبت
تا همرنگ شویم
از بی رنگی ها
ای دوست!


25 ژوئیه سال 2009

+ نوشته شده توسط رازق مغول خانی در 2009/7/24 و ساعت |
s